۱۳۸۹ مرداد ۳۱, یکشنبه

عشقی دوباره‌ ...

در رۆیاهایم بودم ..با خیال تو ، در فراسوی التماس ...دیوانه‌ وار به‌ این سو و آن سو می رفتم ، فریاد زنان ، آشفته‌و سراسیمه‌ از وهم و خیال ... ناگاه

کسی...
فریاد زد، بخوان مرا. صدایی آشنا تر از هر آشنایی


بیگانه‌ با خویش اما ...


کودکی گرفتار، در زندان اندوهش..


و عاشق پیشه‌ای که‌ گویی سالهاست او را میشناسم ..


نگاهش کردم ، نگاهش در نگام به‌ زنجیر شد .، نفس زنان سوی قدمهای کودکانه‌اش به‌ پاسخ التماس مهربانش قدم نهادم،چه‌ زیبا و پر احساس و چه‌ مهربانانه‌ سکوت خلوت صد ساله‌ی تنهاییم را با تو شکست


او مرا در خود زنده‌ کرد،،، آری آن کودک ، مرا به‌ سرودنی دوباره‌ در دیار عشق سوق داد

۱ نظر:

amin گفت...

لذت داشتن یه دوست خوب توی یه دنیای بد،مثل خوردن یه فنجون قهوه ی گرم زیر برفه..درسته هوا رو گرم نمیکنه ولی ادمو دلگرم میکنه.