۱۳۸۹ مرداد ۳۱, یکشنبه

عشقی دوباره‌ ...

در رۆیاهایم بودم ..با خیال تو ، در فراسوی التماس ...دیوانه‌ وار به‌ این سو و آن سو می رفتم ، فریاد زنان ، آشفته‌و سراسیمه‌ از وهم و خیال ... ناگاه

کسی...
فریاد زد، بخوان مرا. صدایی آشنا تر از هر آشنایی


بیگانه‌ با خویش اما ...


کودکی گرفتار، در زندان اندوهش..


و عاشق پیشه‌ای که‌ گویی سالهاست او را میشناسم ..


نگاهش کردم ، نگاهش در نگام به‌ زنجیر شد .، نفس زنان سوی قدمهای کودکانه‌اش به‌ پاسخ التماس مهربانش قدم نهادم،چه‌ زیبا و پر احساس و چه‌ مهربانانه‌ سکوت خلوت صد ساله‌ی تنهاییم را با تو شکست


او مرا در خود زنده‌ کرد،،، آری آن کودک ، مرا به‌ سرودنی دوباره‌ در دیار عشق سوق داد

احساس...


احساست را می ستایم ، وجودت را با تمامی وجود هجی میکنم ، و در بیکران



تمنای عشق تا انتهای دوستی ،نگاهم را بر نگاه زلالت تقدیم میدارم ، و حس دوست داشتن را نثار مهر و زلال پاک قلبت خواهم کرد

دستهای مهربانت...

دستهایت را به‌ من بده‌، نگاه مهربانت را بر من بدوز ... بی شک من همانی خواهم بود که‌ بر باد فنا نخواهم بخشید محبتهایت را



.....

به‌ کدامین سو؟!


 رو سوی کدامین افق برده‌ای؟! من هنوز در کوچه‌ پس کوچه‌ های خیالم به‌ دنبال تو ، سرگردان به‌ هر دیاری, آوازه‌خوان کوی تو گشته‌ام


منتظر...

نیستی و از تمامی لحظه‌هایم مینویسم برایت. مینویسم به‌ اندازه‌ی تمام بی تو بودنها . مینویسم ...

از نگاهی سرد و خاموش که‌ گرفتار طوفان یأس است ، از نگاهی که‌ هنوز در پی توست وتو اما ..کس ندانست به‌ کدامین راه گم رفته‌ ای ! تو مرا در پس نهادی اما........
اما من  هنوز چشم به‌ راهت مانده‌ام ...