۱۳۸۹ خرداد ۴, سه‌شنبه

سفر کردم که‌ از عشقت جدا شم ، دلم میخواست دیگه‌ عاشق نباشم .

ولی عشقت تو قلبم مونده‌ ای وای. دل دیوونمو سوزونده‌ ای وای

هنوزم عاشم دنیای دردم ،مثل پروانه‌ ها دورت میگردم

سفر کردم که‌ از یادم بری ، دیدم نمیشه‌ ، آخه‌ عشق یه‌ عاشق با ندیدن کم نمیشه‌

غم دور از تو موندن یه‌ بی بال و پرم کرد ، نرفت از یاد من عشق سفر عاشقترم کرد.

هنوز پیش مرگتم من. بمیرم تا نمیری خوشم با خاطراتم ،این و از من نگیری

دلم از ابرو بارون بجز اسم تو نشنید تو مهتاب شبونه‌ فقط چشمام تورو دید .

نشو با من غریبه‌ ،مثل نامهربونا بلا گردون چشمات زمین و آسمونا

میخوام برگردم اما میترسم ،میترسم بگی حرفی نداری

بگی عشقی نمونده‌ میترسم بری تنهام بذاری

تورو دیدم تو بارون دل دریا تو بودی ،تو موج سبز سبز تن صحرا تو بودی

مگه‌ میشه‌ ندیدت تو مهتاب شبونه‌ ،مگه‌ میشه‌ نخوندت تو شعر عاشقونه‌

میخوام برگردم اما میترسم …..

میترسم، بگی حرفی نداری بگی عشقی نمونده‌ , می ترسم بری تنهام بذاری

هنوز پیشمرگتم من بمیرم تا نمیری ، خوشم با خاطراتم این و از من نگیری








آه که‌ چقد الان این آهنگ با حال و هوام سازگاره‌


چقد دلم برات تنگ شد یهویی ، اما واقعن رفتم که‌ برم فراموشت کنم ولی نتونستم، نشد که‌ نشد،


من سفر کردم که‌ برم فراموشت کنم اما واقعن دوریت عاشقترم کرد انگاری که‌ اصلن مال خودم نبودم و اون دل سنگ تو رو سنگتر کرد.


امروز وقتی لباسامو تنم میکردم که‌ آماده‌ شم برم کالج ، انگار یکی منو داد بزنه‌ و بهم بگه‌ که‌ تورو میبینم ، به‌ دلم افتاد که‌ میبینمت ، مخصوصن وقتی مثل همیشه‌ حلقه‌ی ازدواجمون و تو دستم لمس میکردم با یه‌ اطمینان خاص با یه‌ حس غریب از ته‌ دلم وجودتو حس میکردم ، وجودتو ،نگاهتو، صداتو، حتی طرز را رفتنتو ، چشمام و بستم و لحظه‌ به‌ لحظه‌ تو رو تو ذهنم مجسم کردم ، از لحظه‌ی اول آشناییمون، زندگی مشتـرکمون و .............


و آخرشم همین جدایی مزخرفی که‌ مث خوره‌ اومد و افتاد به‌ جون زندگیمون .


امروز وقتی دیدمت اصلن باورم نشد انگار خواب میدیدم ، انگار رۆیا بود ، میدونم باور نمیکنی اما شاید اون دوقدم راه و تا رسیدن به‌ تو صد سال رفتم ، نای راه رفتن نداشتم ، مثل چی داشتم میلرزیدم ، برای یه‌ لحظه‌ انگار این دنیا نبودم انگار واقعن رفته‌ بودم ، نای را رفتن نداشتم ، سیر نگات کردم ،بو کشیدمت اما تو انگار اصلن هیج وقت منو نشناختی و ندیدی و .......


اومدم جلو خم شدم ،دستامو گذاشتم رو شونه‌هات که‌ ازت اجازه‌ بخوام باهات حرف بزنم ، راستش اون لحظه‌ شونه‌هات تکیه‌گاه وجودم شد چون اگه‌ نبود حتمن کف زمین افتاده‌ بودم ، زانوهام انگار خم شده‌بودن ، میلرزیدم ، گرمای وجودت بهم آرامش خاصی داد اما ........


من انگار هیچ آرامشی به‌ تو ندادم .الکی حرف پیش کشیدم که‌ فقط باهات حرف زده‌ باشم اما حتی از جواب دادن به‌ من هم فراری بودی. برای یه‌ لحظه‌ احساس کردم که‌ چقد دوست داشتم و خودم خبر نداشتم ، چقد جای خالیت و تو زندگیم حس کردم، چقد دوس داشتم دوباره‌ داشته‌ باشمت


حس کردم چقد جات اینجا خالیه‌ ، جات تو خونه‌ی قلبم خالیه‌ ، آره‌ واقعن خالیه‌ ، یادت اما همیشه‌ با منه‌ همیشه‌ با من بوده‌ و خواهد بود


امشب میخوام از همه‌ چی بگم بی پرده‌ و مستقیم از اون لحظه‌ای که‌ بعد چند ماه یهو دیدمت ، اگه‌


میدونستی چه‌ احساسی داشتم اون لحظه‌ چه‌ جوری برات پر پر میزدم اما تو و دل سنگتر از قبلت انگار نه‌ انگار... من مونده‌ بودم و چهارچوب خالیه‌ نگات ، اومدم التماست کردم اشک ریختم، زاری کردم اما ..


کاش میدونستم به‌ سر تو و دلت چی اومد، که‌ یهو مث سنگ شدی، حتی سنگ تر از سنگ ...


شاید باور نکنی (که‌ مطمئنن باور نخواهی کرد هـرگز)،،اما دلم میخواست بغلت کنم، دلم میخواست بوست کنم و اونقد تو سینه‌م فشارت بدم که‌ با وجودم وجودت یکی میشد . نگات با من غریب بود ،اون نگاه قبل از سنگ شدنت نبود، دلم برا لمس دستات تنگ شده‌ بود و من از نگاه کردن به‌ تو لذت میبردم و تو از نگاه کردن به‌ من فراری. تو برام مث شبنمی بودی که‌ بعد طوفان گلبرگ گلا رو نوازش


می کنه‌ اما من برای تو مث سوهان روحت بودم انگاری. لمس دستات بهم آرامش میداد و تو حتی از دادن اون آرامش به‌ من ابا داشتی ، چشام میخواست سیر نگات کنن میخواستم بو بکشمت به‌ اندازه‌ی همه‌ی اون روزایی که‌ پیشم نبودی، بغلت کنم به‌ اندازه‌ی همه‌ی روزایی که‌ تو بغلم غیبت داشتی، چه‌ حس غریبی بود، نمیتونم وصفش کنم، اگرم وصف کنم باز نمیتونی بفهمیش، شاید چون مث من عاشق نیستی ..........


جمله‌هایی که‌ بعد اون همه‌ جدایی ها به‌ من میزدی انگار داشت با کارد و خنجر روحمو جسممو تکه‌ تکه‌ میکرد و تو عین خیالتم نبود.


میخوام از محبت بگم امشب ، میخوام از خوبیا بگم امشب از عشق و باهم بودنمون بگم اما غم دوریت اونقدر سخت و سنگینه‌ که‌ داره‌ وجودمو له میکنه‌ ، راستش احساس میکنم دیگه‌ نای نوشتن ندارم ، جمله‌ ها کلمات از ذهنم فرارین ، اما یه‌ چیزی ته‌ حفام میخوام بهت بگم اونم اینه‌ که‌ هنوزم عاشقتم ، هنوزم دوست دارم ...........


هنوزم خونه‌ی قلبم گوشه‌ به‌ گوشه‌ش خاطرات تو رو داره‌ ، هنوزم دستای سردم دستای گرم نوازشگرتو میخواد . دلم میخواد تا برگردی اما ای کاش روزی که‌ برگردی دیر نشده‌ باشه‌...........

















۳ نظر:

laila گفت...

fra ali boo azizakam.wale kame dlo bekaraw.omid ba xwa.ba weblogakat range shadi ba ,bashhhhhhhhhhhhhhhhh,maaaaaaaaaaaaach

ناشناس گفت...

هیچ گاه فراموش نکن که‌ چوب خدا صدا ندارد را الکی نگفته‌اند او هم به‌ سزای کارش خواهد رسید
با این حال احساساتت را زیبا بیان کرده‌ای

ناشناس گفت...

زیبا بود و پر احساس