امشب از اون شباس که باز با تمام وجود احساس تنهایی میکنم ،دلم باز گرفته یه جورایی انگار دیگه غمباد کرده . نگاهم به ته یه جاده خیرهس که نیمدونم تهش چیه ،کجا میره ، اما میدونم پیچ و خم زیاد داره پستی بلندی زیاد داره . کوله بار راهمو بستهام و باز میخوام برم سفر غم .
آره میدونم دیگه تو هم از خوندنش حالت می گیره ، اما تو بگو چیکار کنم دلمو که دیگه غم سراغش نیاد ، نوشتههام بوی غم ندن ، رنگ غصه نگیرن؟؟؟! . راستش خودمم حالم رفته از دلم ، دلمم گرفته از خودم ، خسته شدم دیگه ازبس تا ته جاده رفتم و بعد یهو دیدم که بن بسته ، از اینکه چشام همهش سراب می بینن خسته شدم .
حرصم میگیره میبینم سفرهی دل همه میزبان قشنگیهای زندگیه سفرهی دل ما اون وقت فقط بلده غم و دعوت کنه ، اصلن انگار غیر غم و غباد و گریه کس دیگهای و نمیشناسه . بعضی وقتا اونقدر از خودم و حتی از خدا دلم می گیره که تا ته بی معرفتی فقط فحش میدم ، زمین و زمان و به باد فحش میگیرم .
دوست داشتم تا همسایهی آسمون بودم تا هروقت که دلم گرفت با ابراش می باریدم . خب راستش خودم خیلی ابریم ، ینی همیشه ابریم . زود به زود میبارم ، رو لبام همیشه خندهس چشام همیشه شادن اما ته دلم ..... بگذریم بابا . ولی خیلیها گول همین ظاهرم و میخورن ، شاید باورت نشه اما حتی بهم حسودیشون میشه که ،خوشا بهحالم چه دختر شاد و شنگولیم ... اما ته قصهی دلمو نمیدونن که چیه ، ینی نمیتونن بخونن که چیه ، چون جملههام مث قضیهی همون نقاشی دو چهرهههس که باید خیلی توش دقت کنی تا بفهمی چی به چیه ، تا بتونی اصل کاریو ببینی همون غم و غمباد و مرگ و دق و میگم .
یه چیزی بگم ؟!! به کسی نگی آ ، راستش همه خندمو میبینن و میان سراغم ، اما همینکه غم و غصه ها وم میبینن .... د برو که در ریم در میرن . شاید سنگینی بار غصههام بیشتر به خاطڕ همینه شریک غم ندارم ، اما شادیهام تا دلت بخواد شریک داره اونقد که چیزیش برا خودم نمیمونه .
دیگه از همدم و همسفر و دوست و ......... خلاصه از هر کوفت و زهرماری که هست اسمش، خسته شدم... نمیخوام کسی همیارم باشه ، نمیخوام کسی بیاد ، این و چه جوری بگم تا هرکی دم به ساعت نیاد در خونهی قلبمو بزنه و شادیهامو بدزدن و غم برام سوقات بیارن. نمیخوام دیگه، خسته شدم .
میدونم الان که داری این متن و میخونی با خودت میگی که چڕا سنگینه ، ادبی نیست یه جورایی مطلب هم که همون مطلب تکراری همیشگیه . اما امشب علاوه بر اینکه دلم گرفته اعصابمم قاطه ، واسه همین خیلی سخت دارم خودمو کنترل میکنم ، که حد اقل فحش و روی کاغد نیارم، البته همین جوری تو دلم که دارم ریز ریز به خود خدا هم حتی فحش میدم .
تو که حالتامو دیدی وقتی عصبیم ، پس تا حدودی میفهمی که چی دارم میگم . شاید به قول یکی از همونایی که خودش با اومدنش کلی برام غم سوقات آورد ، کافه رو به هم زدم امشب واقعن کافه بهم زدم، البته کاش فقط کافه رو بهم میزدم کاش مست میکردم و کافه بهم میزدم ، فوقش میگفتن بابا این که دیوونهس یا مست کرده...............
اما من که نه دیوونهم نه مست کردم !؟ پس چرا کافه رو بهم زدم ؟!!
البته خودمونیم آ ... این کافه که الان من دارم توش مست میکنم خداییش به هم زدن داره ، بابا به هم زدن پیشکشت ر...ن دار، اه حالم دیگه بدو بدتر میشه اینجا رو میبینم .
راستی " دلم برا خیلی ها تنگ شده که فک کنم دیگه حتی توی خواب هم نمیتونم ببینمشون .راستش من حتی دلم برا خودت توام تنگ شده آره تو... توکه ، اومدی گند زدی به زندگیم و رفتی ، گند و که میگم به معنای واقعی کلمه ش ، گند زدی.فقط کاش یه خورده ملایمتر میزدی این گند و تا حداقل تحملش راحت تر بود .
آرزو به دل موندم یه بار بنویسم و نوشتههام بوی غم نگیرن بوی محبت بدن ، اما حیف ......
آه ای خدا ... حیف...........
خوابم میاد ، میخوام برم بخوابم ... همونجا که همه نوبتی میرن میخوابن ، اما انگار اونجام نوبت ما نیست ، نمیدونم نوبت ما کی میخواد بیاد ، خسته شدم از بس چشامو مالوندم که خوابم بگیره . کسی نیست برامون لالایی بخونه؟!!! نـــــه!!؟ انگاری اونی که باس واسه ما لالایی بخونه، خودش خوابش گرفته...
آهای عــزی(عـــــــــزرائـیـــــل)؟!! پاشو دیگه نوبت ماس که بخوابیم آآآ..............


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر