
دلم گرفته،بسان مرغکی آشفته در قفس...
دل گرفته بسان دیوانهای در زنجیر
گویی جسمی سخت تمام وجودم را ،جسمم را در خود میفشاردم تا روحم را از کالبدم بکشد..
گویی نیرویی عظیمالجثه وجودم را زیر پا له میکند
ودر خفقان گلویم را میفشارد
بغض گلویم را گرفتهاست نای سخن نتوانم
دوس دارم فریاد برآرمو از درد خویش بنالم ،اما از کدامین درد، رو سوی کهآرم؟
به هر طرف که مینگرم خود دردیست نهفته
به هر سو پناه میبرم خالی از هر اغوش گرمیست که مرا در خود بفشارد دریغ از هر نوازشی
که داغ دردهای غربتم تسکین شود
آغوشی که جای محبتهای خالی قلبم را پر کند
افسوس
به دل خستهی خود پناه برده ام،نگاهم به دنبال نگاهی آشنا
درکوچه پسکوچههای قلبم قدم می نهد
هیچ نگاهی آشنانیست
کسی نیست تا آشنا باشد
همه غریبند وآنکس که نگاهش آشناست گاهی جنس قلبش ز سنگ و آهن است
بیشک همان همسفر زندگیمنیز به باد فنا محبتش را فروخته است
رو سوی ویرانههای قلبم میروم آنجا که تمامی خاطرات گذشتهام ستون ویرانههای قلبم شده و نگاههیا گرمشان سقف خرابههایم
اما افسوس که همه دورند وآغوششان برای در آغوش فشردنم راهها باید بپیمایند

در خیالم معلق گشتهام خود را در آغوشی آشنا میافکنم
چه حس دلنشینی و چه نگاهی پر محبت،،،که دریغ از نگاهی اینچنینی در غربت که رو سوی آدم آید
نگاه مادرم و اغوش گرم پدرم ،محبتهای خواهرانم،برادرانم..
آخ کجایند که به گرمی به استقبال آیند
کجایند مرا در فراسوی خیالم به واقع در آغوش بفشارند
مگر خدای من ........................
گناه من جه بود که رو سوی ویرانهای در ناکجا اباد زندگی سوق دادی
و در این مصیبت از هر اغوشی بی نصیبم ساختی؟
آن محبتها و آغوشها که قدر ساعتها و سالهای آن را ندانستم
اکنون برای لحظهای داشتنشان جان میدهم
با حسی گنگ و تبدار از رویاهایم بیرون میآیم..چقدر تلخ و ناگوار نه اشنایی نه همدمی
که به گرمی بنوازد دست مهری بر سرم..
در تنهایی و خستگی دوباره خود را می یابم دلم میخواهد باز به رویا برگردم که آغوشی گرم به رویم گشاده است
زهی خیال باطل
آه که بسی شیرینند اما دست نیافتنی
میدانم بالاخره روزی در این خفقان غربت،دور از آغوش مادرم و نگاه مهربان پدرم سر بر خاک مینهم
واین ارزوها و خیالات را با خود به اعماق گل خواهم برد
افسوس برای صدای آشنایی و نگاه پر محبتی
خدایا تو را به خداوندیت ، به حق یگانگیت،
به ندایی به صفایی ،آشنایی برسان مرا راهایی
