۱۳۸۷ آبان ۴, شنبه

خاطره‌ی من


دفتر خاطراتمو ، وامیکنم به‌ یاد تو
درمیارم از البومم ،عکسای یادگاریتو
عکستو هی میبسمو، زل میزنم به‌ دفترم
عشق تو مونده‌ در دلم، فکر تو مونده‌ در سرم
من هنوزم دوست دارم
زنجیر قفل یاد تو،از دل من وا نمیشه‌
طفلکی قلب عاشقم ، فکر توست هرجا همیشه‌
بی تو ، روزگار من خیلی به‌ سختی میگذره‌
فک نکن عاشقت یه‌ روز، عشقتو از یاد میبره‌
من هنوزم دوست دارم
کاش خونه‌ی قلبمو باز، بیای چراغونی کنی
کاش تو حصار زندگیت، باز منو زندونی کنی
کاشکی بیای مثل قدیم،دست توی دستام بذاری
من هنوزم دوست دارم

۱۳۸۷ مهر ۳۰, سه‌شنبه

سرودن


تو را خواهم سرود تا زمانیکه توان سرائیدن در من باشد
تورا خواهم نوشت تا زمانیکه مرا توان نوشتنی باشد
و تورا خواهم گریست تا آن هنگام که اشک دیدگانم را مجالی باشد
خواهم نوشت بر گیسوان بر باد رفته سرنوشت
خواهم نوشت بر روی پلک باران خورده‌ی گلهای اطلسی
خواهم نوشت بر روی آخرین تار زندگیم
و خواهم نوشت تا آخرین نقطه‌ امید
....که دوستت دارم
امید ، ایمان ، عشق و علاقه‌ی وصف ناپذیر یک عاشق خسته دل نوشتنی است
پس مینویسم با خودکار ایمانم که از جوهر وجودم لبریز است روی قلب خط خورده‌ای عاشق ... خواهم نوشت ... زندگی زیباست ، زندگی بی گوهری اینگونه نازیباست . پس راست گفته‌اند ...
تا شقایق هست زندگی باید کرد.
سرودم تورا همانند شعری از گیسوان باران
با صدایی از شرشر جویباران
سرودم تورا از قله‌های بلند افتخار
و نوید دادم اینگونه به باد صبا دل را
که خواهم آمد روزی ، باشد که من و تو مایی خواهیم ساخت
از جنس بلور به وسعت عشق و به عمق خوبیها و به زلالی قلب وجود
پس به امید آن روز بشارت باد دلها را

توکه‌ شریک لحظه‌هایم هستی



دیشب، تو را به‌ خواب ستاره‌ ها دیدم
دیشب، تو را در نبض چکاوکی اندوهگین لمس کردم .
من، تو را در شاخه‌ گلی از رزهای قرمز و زیبا معنا بخشیدم.
من، تو را در فراسوی تمامی خوبیها هجی کردم وتو را تا ستایش پرستوها دعا کردم .
من، تمام زیباییهای عالم را در نگاه مهربانت به‌ رویای کودکیم بخشیدم .
من، نگاهت را در نگاهم به‌ تجسم همه‌ی رویاها و خاطره‌ های شیرین به‌ زنجیر بستم و گمانم را ..
درعمق قلب تشنه‌ به‌ الطافت به‌ یقین بستم..
که‌ قلبت هر طپش و اراده‌اش از ان من است ..
و من هر طپش قلب خسته‌ و نازکم را به‌ تو تقدیم میدارم وععطر هر نفست را به‌ نفسهایم میکشم
تا در هر دم ، هر نفس ، تو را بو بکشم
تو، رویای نا شکفته‌ی همه‌ی زیباییهای وجود خسم خورده‌ی عاشقم هستی .
تو، لحظه‌ی شکفتن همه‌ی زیباییها در وجود همه‌ی گلهای نازک سپید و سرخ عشقی
تو، همان رعد و برق هستی دروجود تشنه‌ام..
که‌ با هر باریدنت بیابان وجودم سیراب میشود
و هنوزم اما تشنه‌ات می مانم .


۱۳۸۷ مهر ۲۵, پنجشنبه

من، در نگاه من

امشب ،خسته‌ از هر درد و آهی ، خسته‌ از هر نگاهی،در میان رویاهای نشکفته‌ی باغ زندگی،
بسان چکاوکی اندوهگین، از زخم تیر روزگار ،نگاهم را بسته‌ ام از هر نگاهی

و امیدم را شکسته‌ ام از هر امیدی.
من، قلب زخم خورده‌ی آن پرنده‌ی تنهای آوزه‌ خوانم، که‌ در هر آوازش هزاران غم به‌ آهنگ است.
من، نگاه ملتمس کودک گرفتار در زندان اندوهم، که‌ فریاد بر میآورد ....
..رهـــــا سازید مرا.
اما افسوس که‌ دستی در فراسوی میله‌های آهنی اتاق تاریک و غمناک وجود ندارد که‌ مرا، و کودک درون مرا، رها سازد از این زندان وهم و اندوه
من، در اسارت کویر ، در طوفان غصه‌ها ،غوطه‌ ور گشته‌ام.
من، التهاب هر نفس خسته‌ از عشق را در خود فرو برده‌ام.من،یکایک جوانه‌های امید را، در خود پوسانیده‌ام.
من، ریشه‌ی درخت زندگی را خود خوشکانیده‌ام.
من، هر نطفه‌ ازعطوفت را در کلامی ریاکارانه‌ به‌ ارزان باختم.
من،زندگیم را در دسته‌ گلی خشکیده‌ خلاصه‌ دیدم.
من، هر قدم به‌ سوی عشق را به‌ فریب، به‌ اشتباه رفتم.
من،نگاه فریب عشق را نشناختم.
من، خود را وتمامی هستیم را در در حسرت نگاهی عاشق ،وکلامی عاشقانه‌ و احساسی خالصانه‌به‌ هیچ باختم.
من،سوختم،ساختم،اما هرگز انچه‌ را که‌ میخواستم ، نیافتم.
من، امروز در زورق شکسته‌ از احساس دروغ ،تنها و بی همدم نشسته‌ام.
من، به‌ افسوس روزهای شاد گذشته‌ هر لحظه‌ام را بر خود زندانی کرده‌ام.
من، لحظه‌ی شکفتن احساس گلهای زندگیم را در قمار عشق به‌ باد فنا بخشیدم.
من، همه‌ی وجودم را در اندوهی بس بینهایت گرفتار میبینم، که‌ اکنون تنها همدم بی رمق و خسته‌ام آه سرد و خاموشیست که‌ همچون ابی ریخته‌ بر آتش سرد و خاموشست.
من، صدای بی صدای التماسم.
من، در هر نفسم غمی دشوار است.
من، شکل ناهموار شکستنم.
من،افتابی بی نورم ،زورقی بی شورم، و سرانجام شامی هستم که‌ گرگز فردایی نوایی ندایی و طلوعی در انتظارش نیست.
من،غم شکفته‌ در قلب عشقم، من، صدای شکستن سرخم.
من، صدایی هستمکه‌ هرگز نه‌ شنوایی،نه‌ پاسخی نخواهد داشت........
مـــــــــــــــــــگـــــــــــــــــــــــــر.......
هنگام مـــــــــــــــــــردن



از غم هجر و فراق روی یار ، شاعـــری گمگشته‌ در دنیای فانی گشته‌ ام